نه...
اون چیزی که تو مینویسی، الزاماً اون چیزینیست که بقیه میخونن. اون حسی که تو داری، الزاماً اون حسی نخواهد بود که اونا خواهند داشت. این موسیقی ای که الآن در گوش های تو میپیچد، الزاماً اونی نیست که الآن دارند میشنوند. اشتباه تو همیشه همین بوده. تو فکر میکردی از رگ گردن به اونها نزدیک تری اما، اون ها سال های نوری از تو دورند.
Music: Remember by Shook
+ نوشته شده در 2018/1/5ساعت توسط Mlle.liaison
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
بمون.
برچسب:
نویسنده: سام حسینی

از جان عزیزترم، درشهریم که با تو برایم غریب نیست. اما دیشب را باز بی تو، در غربت گذراندم. سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است.

شب های روشن، فرزاد موتمن
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
علی میگفت "دنیا ناقصه." میگفت "ما پا به دنیایی نذاشتیم که کمکون کنه و ما رو کامل کنه. این ماییم که باید یه چیزی بهش اضافه کنیم. چاله چوله هاش رو پر کنیم." دلم میخواست بهش بگم علی! آخه ما هم کامل به دنیا نمی آییم. ما که وقتی به دنیا میایم هیچی نیستیم هر چی داریم از خود همین دنیا داریم. این چیز ناقص کل ماست. ولی بیخیالش شدم. با علی نباید بحث کرد چون حرفای خوبی میزنه. یعنی اگه یه نفر حرفاشو گوش بده شاید یه نمه طعم خوشبختی واقعی درونی رو بچشه. نمیدونم علی خودش با چه حسی زندگی میکنه. چجوری دنیا رو میبینه. چقد این حرفارو باور داره. آدمای معتقد الزاماً به اعتقاداشون باور ندارن. تنها ازش حرف میزنن و در بهترین حالت ازش پیروی میکنن. کمی چون فک میکنن درسته؛ کمی چون راه دیگه ای ندارن.
عکس شرح حالِ چنین روزهای روحِ من
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
باد خنکی می وزید. برگ ها با آرامش زیبایی به رقص در می آمدند. تقاطع پرتوهای خورشیدی و انعکاس طلایی رنگ برگ ها، احساس این را به آدم می داد که در یک روز تابستانی زیر آفتاب گرم دراز کشیده است و به خواب می رود. از خودم پرسیدم، موسیقی از این زیباتر؟ تصویر از این زیباتر؟ داستان ازین زیباتر؟
ما، چند بیلیون آدم که این زمین را اشغال کرده ایم و هر کدام با داستانی کم و بیش متفاوت-کم و بیش تکراری از کنار هم میگذریم و هر کداممان به درد خود مشغولیم. اما برگ ها هنوز هم، از پس تمام این سال ها، انتهای پاییز که می رسد، غرق پرتوهای روشن آفتاب، کنار همدیگر می رقصند و آواز می خوانند. و هیچ هراسی از لحظه ی جدایی از درخت ندارند.
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
"رزا خانم، زشت ترین و تنهاترین زنی ست که من در عمرم دیده ام که توی بدبختی خودش فرورفته. خوشبختانه من را دارد، چون هیچکس حاضر نمی شود پیشش بماند. نمی فهمم چرا بعضی ها همه ی بدبختی ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ کدام از این چیزها را ندارند. این عادلانه نیست...خیلی حیف است که نمی شود مثل توی اتاق نمایش فیلم شما، همه ی کارها را به عقب ببریم و دنیا را هم به عقب ببریم و رزا خانم جوان و خوشگل بشود تا آدم از تماشایش کیف کند. خیلی فکر کرده ام همراه یک سیرک که دوستان دلقکی در آن دارم، بروم، اما نمی توانم تا وقتی که زنک جهود هست و باید ازش مراقبت کنم، بروم و دلقک بازی کنم و به همه بگویم گهتان بگیرند."
رومن گاری، زندگی پیش رو
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
دلم میخواست بهترین رفیق هم بودیم. که با هم بزرگ شده بودیم. تار و پودمو بلد بودی. تار و پودتو بلد بودم. عصرای چهارشنبه منتظرت میشدم سر کوچه. دیر میرسیدی، سرت غر میزدم. با هم می رفتیم یه ساندویچی تو پایین شهر، اونجاییکه بچگیامون گذشت، یه ساندویچ پر سُس میگرفتیم. یه کم راه می رفتیم تو کوچه ها. دستای تو توی جیبت، دستای من به کوله پشتیم. میگفتی یادته مهین خانم یه بار منو بیرون کرد چون ناخنک به لواشکاش زدم؟ منم لبخند آرامش بخش یادآوری اون روزها رو تنم میکردم. بعد دوباره سوار ماشینت میشدیم. از میدون توحید تا پارک وی یادگارِ دوست گوش میدادیم. تو از دوست دختر جدیدت برام میگفتی. من از پیامای فیس بوکی اون پسره که تو دانشگاه تازگیا به هم سلام میدیم و انگار یه چیزی بینمون هست. بعد تو از بی معرفتی بابات در حق مادرت میگفتی. منم از اعماق وجودم دلداریت میدادم. می رفتیم یه کافه توی ولیعصر. ازون دمنوش ها سفارش میدادیم که بوی خوب جویبارهای ارنگه رو میدن. کتابی از کیفم در می آوردم و میدادم که برام بخونی. سرمو میذاشتم رو میز و از شیشه ی کافه بیرون رو تماشا میکردم. صدای تو در گوشمو، عبور آدم ها در چشمم، و گرمی خاصی از داشتن تو در دلم بود که عاری از هر گونه ترس از دست دادنت بود. میدانستیم که همیشه همدیگر را داریم و منظورم از داشتن چیزیست که درون قلب آدم است و نه جلوی چشم هایش.
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
هیچ دقت کردی علی؟ عاشقا وقتی دارن از عشقشون حرف میزنن بالا رو نگا میکنن؟ وقتیم که یکی میخواد نصیحتشون کنه، که رایشونو بزنه، بازم بالا رو نگاه میکنن.
ایرج کریمی، باغ های کندلوس
برچسب:
نویسنده: سام حسینی

"پاسکال عقیده دارد در صورتیکه هوس بر قلب انسان چیره شود نه تنها به خلق زمینه های توجیهی می پردازد بلکه در نهایت می کوشد تا تباهی جهان را به عشق نسبت بدهد. هوس عامل تخریب به شمار می رود و اگر به تخریب منجر نشود، خودش نابود میگردد. در این صورت بعید نیست که انسان با اندوه ناشی از هدر دادن عمر دیگری، سیه روزی انسانی دیگر، تحمل رنج حسادت، و تحمل پریشانی رو به رو گردد؛ آنهم از جانب کسی که ارزشی نداشته باشد."

سامرست موآم، لبه ی تیغ
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
برچسب:
نویسنده: سام حسینی