خرید بک لینک
نه... اون چیزی که تو مینویسی، الزاماً اون چیزینیست که بقیه میخونن. اون حسی که تو داری، الزاماً اون حسی نخواهد بود که اونا خواهند داشت. این موسیقی ای که الآن در گوش های تو میپیچد، الزاماً اونی نیست که الآن دارند میشنوند. اشتباه تو همیشه همین بوده. تو فکر میکردی از رگ گردن به اونها نزدیک تری اما، اون ها سال های نوری از تو دورند. Music: Remember by Shook + نوشته شده در 2018/1/5ساعت توسط Mlle.liaison

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 20:41

کجا بودی؟ کجا هستی؟ کجا میری؟

بمون.

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 20:41

از جان عزیزترم، درشهریم که با تو برایم غریب نیست. اما دیشب را باز بی تو، در غربت گذراندم. سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است.

شب های روشن، فرزاد موتمن

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

علی میگفت "دنیا ناقصه." میگفت "ما پا به دنیایی نذاشتیم که کمکون کنه و ما رو کامل کنه. این ماییم که باید یه چیزی بهش اضافه کنیم. چاله چوله هاش رو پر کنیم." دلم میخواست بهش بگم علی! آخه ما هم کامل به دنیا نمی آییم. ما که وقتی به دنیا میایم هیچی نیستیم هر چی داریم از خود همین دنیا داریم. این چیز ناقص کل ماست. ولی بیخیالش شدم. با علی نباید بحث کرد چون حرفای خوبی میزنه. یعنی اگه یه نفر حرفاشو گوش بده شاید یه نمه طعم خوشبختی واقعی درونی رو بچشه. نمیدونم علی خودش با چه حسی زندگی میکنه. چجوری دنیا رو میبینه. چقد این حرفارو باور داره. آدمای معتقد الزاماً به اعتقاداشون باور ندارن. تنها ازش حرف میزنن و در بهترین حالت ازش پیروی میکنن. کمی چون فک میکنن درسته؛ کمی چون راه دیگه ای ندارن. عکس شرح حالِ چنین روزهای روحِ من

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

در وقت اضافه میان کلاس هایم به کتابخانه رفتم. انتهای سالن، جایی رو انتخاب کردم که رو به پنجره بود. از دیدن تاریک شدن هوا لذت میبرم. مشغول خوندن کتابی بودم که یاسین، دوست مراکشی قدیمی ام آمد و پیشم نشست. شروع کردیم به صحبت کردن. وقت گذراندن با یاسین را دوست دارم. چون آدم خوش مشربی ست. اما بهتر از اون این هست که هیچ احساس اضافی یا ناخوشایندی بین ما جاری نیست. درست همان چیزی هست که باید باشد. و آدم احساس سبکی میکند. شاید به این خاطر که در دسترس هم نیستیم و هیچوقت برنامه نمیذاریم که همدیگر رو ببینیم یا هیچوقت با قصد و غرضی به هم پیام نمی دهیم. تنها هر بار که چیزی پیش می آید و کنار هم قرار میگیریم، بهمون خوش میگذرد. از خیلی چیزها حرف زدیم و متوجه نشدیم چگونه زمان گذشت و باید برای رفتن به کلاس عجله میکردیم. از جایم بلند شدم و ناگهان متوجه کوین شدم که دو تا صندلی آن طرف تر نشسته بود. رفتم، به او سلام کردم و گونه اش را بوسیدم و گذاشتم گونه ام را ببوسد. از نگاه و عکس العمل هاش گویا میدونستم که او همه ی این مدت متوجه حضور من بوده است. از او پرسیدم با من به کلاس می آید و او گفت نمی تواند و کاری برای انجام دادن دارد. حالا دیگه هوا به کل تاریک شده بود. از حضور یاسین و آن دیدار غیرمنتظره با کوین احساس خوبی در من منتشر میشد. چیزهای عادی که شاید انقدر به حساب نیایند. خیلی ها رو دیدم که خیلی بزرگ ب

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

باد خنکی می وزید. برگ ها با آرامش زیبایی به رقص در می آمدند. تقاطع پرتوهای خورشیدی و انعکاس طلایی رنگ برگ ها، احساس این را به آدم می داد که در یک روز تابستانی زیر آفتاب گرم دراز کشیده است و به خواب می رود. از خودم پرسیدم، موسیقی از این زیباتر؟ تصویر از این زیباتر؟ داستان ازین زیباتر؟ ما، چند بیلیون آدم که این زمین را اشغال کرده ایم و هر کدام با داستانی کم و بیش متفاوت-کم و بیش تکراری از کنار هم میگذریم و هر کداممان به درد خود مشغولیم. اما برگ ها هنوز هم، از پس تمام این سال ها، انتهای پاییز که می رسد، غرق پرتوهای روشن آفتاب، کنار همدیگر می رقصند و آواز می خوانند. و هیچ هراسی از لحظه ی جدایی از درخت ندارند.

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

"رزا خانم، زشت ترین و تنهاترین زنی ست که من در عمرم دیده ام که توی بدبختی خودش فرورفته. خوشبختانه من را دارد، چون هیچکس حاضر نمی شود پیشش بماند. نمی فهمم چرا بعضی ها همه ی بدبختی ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ کدام از این چیزها را ندارند. این عادلانه نیست...خیلی حیف است که نمی شود مثل توی اتاق نمایش فیلم شما، همه ی کارها را به عقب ببریم و دنیا را هم به عقب ببریم و رزا خانم جوان و خوشگل بشود تا آدم از تماشایش کیف کند. خیلی فکر کرده ام همراه یک سیرک که دوستان دلقکی در آن دارم، بروم، اما نمی توانم تا وقتی که زنک جهود هست و باید ازش مراقبت کنم، بروم و دلقک بازی کنم و به همه بگویم گهتان بگیرند." رومن گاری، زندگی پیش رو

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

دلم میخواست بهترین رفیق هم بودیم. که با هم بزرگ شده بودیم. تار و پودمو بلد بودی. تار و پودتو بلد بودم. عصرای چهارشنبه منتظرت میشدم سر کوچه. دیر میرسیدی، سرت غر میزدم. با هم می رفتیم یه ساندویچی تو پایین شهر، اونجاییکه بچگیامون گذشت، یه ساندویچ پر سُس میگرفتیم. یه کم راه می رفتیم تو کوچه ها. دستای تو توی جیبت، دستای من به کوله پشتیم. میگفتی یادته مهین خانم یه بار منو بیرون کرد چون ناخنک به لواشکاش زدم؟ منم لبخند آرامش بخش یادآوری اون روزها رو تنم میکردم. بعد دوباره سوار ماشینت میشدیم. از میدون توحید تا پارک وی یادگارِ دوست گوش میدادیم. تو از دوست دختر جدیدت برام میگفتی. من از پیامای فیس بوکی اون پسره که تو دانشگاه تازگیا به هم سلام میدیم و انگار یه چیزی بینمون هست. بعد تو از بی معرفتی بابات در حق مادرت میگفتی. منم از اعماق وجودم دلداریت میدادم. می رفتیم یه کافه توی ولیعصر. ازون دمنوش ها سفارش میدادیم که بوی خوب جویبارهای ارنگه رو میدن. کتابی از کیفم در می آوردم و میدادم که برام بخونی. سرمو میذاشتم رو میز و از شیشه ی کافه بیرون رو تماشا میکردم. صدای تو در گوشمو، عبور آدم ها در چشمم، و گرمی خاصی از داشتن تو در دلم بود که عاری از هر گونه ترس از دست دادنت بود. میدانستیم که همیشه همدیگر را داریم و منظورم از داشتن چیزیست که درون قلب آدم است و نه جلوی چشم هایش.

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

مشکل از منه. مشکل از منه که ناآروم و غمگینم. خونمون خیلی قشنگه. پنجره هاش مثل تابلو نقاشی میمونن. منظره های رو به رو طوری قشنگن که حتی من که تو تصور قشنگی ها حرف ندارم، تو خیالمم نمیدیدم. یه آشپزخونه ی خیلی با صفا داره با شیش تا چراغ قشنگ که از یه میله ی نقره ای رنگ افقی آویزونن. یه تخته سیاهم داره که روش گه گاهی شعر می نویسم. اگه مامان هی غر نمیزد که "گرد و خاک به پا شد و خونم کثیف شد"، هر روز چیز تازه ای روش مینوشتم. ولی چون حوصله ی بحث ندارم فقط هر از گاهی که حواسش نیست یا خونه نیست روش مینویسم. اتاقم همه چی داره. تخت، کمد، میز، کتابخونه. روی دیوار، عکس من وصدف، نقاشی باران، برچسبای سیاره ها و ستاره ها و شهاب سنگا. اون یکی اتاق که رو به جنوبه و وقتی آسمون صافه آفتاب میفته توش و آدمو یاد بچگیاش و مامان بزرگش میندازه. یه مامان خوب داره توش که گرچه اخلاقای خاص خودشو داره و زندگی کردن باهاش آسون نیست، ولی مهربونه و هر چی باشه مامان آدمه. آدم دلش بهش گرمه. یه بابایی که میره تو بالکنش سیگار میکشه و هی میگه صدای تلویزیونو کم کنید و با اینکه بیشتر وقتا تو دنیای خودشه، ولی همین که هست انگار هزار تا آدم اینجاست. و آخر سر از همه من دلتنگ که تو اتاقمم و صورتمو گرفتم تو دستام و اشک میریزم و حتی تو غصه خوردنمم نمیتونم آسوده خیال باشم چون همزمان میدونم که خوشبختی چیزی غیر از همین خونه و آدماش

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

هیچ دقت کردی علی؟ عاشقا وقتی دارن از عشقشون حرف میزنن بالا رو نگا میکنن؟ وقتیم که یکی میخواد نصیحتشون کنه، که رایشونو بزنه، بازم بالا رو نگاه میکنن.  ایرج کریمی، باغ های کندلوس

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

"پاسکال عقیده دارد در صورتیکه هوس بر قلب انسان چیره شود نه تنها به خلق زمینه های توجیهی می پردازد بلکه در نهایت می کوشد تا تباهی جهان را به عشق نسبت بدهد. هوس عامل تخریب به شمار می رود و اگر به تخریب منجر نشود، خودش نابود میگردد. در این صورت بعید نیست که انسان با اندوه ناشی از هدر دادن عمر دیگری، سیه روزی انسانی دیگر، تحمل رنج حسادت، و تحمل پریشانی رو به رو گردد؛ آنهم از جانب کسی که ارزشی نداشته باشد."

سامرست موآم، لبه ی تیغ

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

می ترسیدم. از زلزله. از جن. از خودِ خودِ تاریکی. از ساکت بودن خونه وقتی همه خوابن. از دزد. و خیلی چیزای دیگه. این ترس دائم با من نبود. هر از گاهی با اتفاقی شکل غول سیاهی رو به خودش میگرفت و زندگیم رو تیره و تار میکرد. اون وقتا بود که دوست داشتم خونه ی مامهین بخوابم. بهش میگفتم:"بیدار میمونی تا من بخوابم؟" میگفت:"آره دختر بیدارم، بخواب." میگفتم:"قول میدی صبر کنی تا اول من بخوابم؟" میگفت:"خیالت راحت. قول میدم." منم آروم میشدم و میخوابیدم. آخه مامهین راست میگفت. وقتی قول میداد پای حرفش میموند... کمی توی جایش جا به جا شد. دستم هایمان را دور هم حلقه کرده بودیم. به چشم های بسته شده ش نگاه میکردم که غرق خواب بودند. مژه های مشکی و تاب خورده اش را نگاه میکردم و دلم یک جوری میشد. طوری برایم عزیز بود که انگار به دنیا آورده بودمش. سکوت شب، غالبی بود تا در آن بتوانم صدای زیبای نفس هایش را بشنوم. تاریکی شب، غالبی بود تا در آن بتوانم درخشش صورتش را ببینم. دست هایم را طوری به رویش انداخته بودم تا مثل سپری در برابر زلزله از او محافظت کنند. طوری او را نگاه میکردم که هر جن و دزدی اگر ظاهر میشد و من را آنطور خیره می یافت، از کنکجاوی این که من به چی اینطور مینگرم می آمد و با من به نظاره ی او مینشست... "چرا انقدر خسته ای؟" می گویم:"شب ها خوب نمیخوابم." "چرا؟" با بی میلی می گویم:"نمیدانم". و حواسش را به

برچسب: نویسنده: سام حسینی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 8:38

صفحه بندی